پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

223

پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )

سخن كوبندهء حسين ، راهى به انديشه‌ها باز كرد و در مغزها حق با باطل ، و زندگى ننگ آلود با مرگ شرافتمندانه و افتخارآميز به معارضه برخاست . حسين به سوى مرگ مىشتابد و مىرود تا سينه را آماج پيكان دشمن سازد . آيا همراهىاش كنيم ؟ آيا ما همچون او از همه چيز بگذريم و با پاى خود به كام مرگ رويم ؟ يا به زندگى بينديشيم و جان خود را حفظ كنيم ؟ . . . . در آن دوردست‌ها شرف هست و افتخار ، عظمت است و پاكى ، امّا پايى راهوار و نيرويى شگرف و قلبى آهنين مىخواهد ، و اينجا سكوت است و سكون ، آسايش است و لذّت ، پول است و شهرت ، و تنها رسيدن به اينها فقط به چند كُرنش و تعظيم و اظهار چاكرى و عبوديّت احتياج دارد ، كداميك را بايد انتخاب كرد ؟ « 1 » قيس بن مُسَهَّر صيداوى ، پيك امام حسين ( ع ) به دست دژخيمان عبيداللّه - والى كوفه - گرفتار مىشود ، و او نامهء امام را مىبلعد تا كارگزاران حكومت اموى از مفاد آن آگاهى نيابند ، و عبيداللّه بن زياد از او مىخواهد تا در مسجد جامع كوفه از حسين بيزارى بجويد و او را دشنام دهد . قيس بن مسهَّر - اين عاشق پاكباخته - به ظاهر ، پيشنهاد والى كوفه را قبول كرد و : خندهء فاتحانه و ناراحت كنندهء ابن زياد در دارالاماره پيچيد و دست‌هايش را محكم به هم كوفت . دو نفر با سرعت وارد شدند . بگوييد همهء مردم را خبر كنند تا در مسجد اجتماع نمايند ، چون قيس پيام خوبى دارد ، آن دو با شنيدن دستور به سرعت خارج شدند . مسجد بزرگ كوفه ، مملو از جمعيّت بود . آدم‌ها در ميان هم وول مىخوردند . صداهاىشان با هم مخلوط شده بود و به صورت همهمهء ناراحت كننده‌اى درمىآمد . منتظر بودند ببينند اين كيست كه مىخواهد حسين را دشنام گويد ؟ انتظار ، اندكى به طول كشيد ، تا ابن زياد وارد مسجد شد . صداها يكباره خاموش گشت . سكوتى رعب‌آور همه جا سايه گسترد و در آن حالِ ترس و وحشت - كه در اثر ورود ابن زياد به وجود آمده بود - همه منتظر بودند كه قيس بر منبر رود . لبخندى شيطانى بر گوشهء لب‌هاى ابن زياد بود ، مثل اين كه از تجسّم منظرهء چند لحظهء بعد كه دوست حسين را ، دشمن او مىبيند در خود لذّت و غرورى احساس مىكرد . در اين هنگام ، قيس آهسته و با تأنّى جمعيّت را شكافت و پيش رفت . رفت و رفت تا به منبر رسيد ، از پلّه‌هاى منبر بالا رفت و بنشست ، با نگاهى دقيق

--> ( 1 ) . همان ، ص 42 - 43 .